سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
ParazitBoys
دیده دوست از [دیدن] عیب های محبوب، نابیناو گوشش از [شنیدن] زشتیِ نقص هایش ناشنواست . [امام علی علیه السلام]
کل بازدیدها:----6894---
بازدید امروز: ----4-----
بازدید دیروز: ----10-----
ParazitBoys
 
 
  • درباره من
    ParazitBoys
    parazitboys[9]
    دنیای من تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه باز می شود....... خدا را می ستایم که جهان را افرید به احمق ترین شکل ممکن از این روست که خود" راهم را به کج ترین شکل ممکن می روم آن فرزانه ترین می آغازدش دیوانه پایانش می دهد.
  • لوگوی وبلاگ
    ParazitBoys

  • مطالب بایگانی شده
  • لینک دوستان من
  • لوکوی دوستان من
  • اوقات شرعی
  • اشتراک در وبلاگ
     
  • وضعیت من در یاهو
  • آوای آشنا
       1   2      >

  • رو به تنها
    نویسنده: parazitboys جمعه 23/10/90 ساعت 4:15 عصر


    چه رد پای عجیبی کنار این دیوار به روی حاشیه برف ها به جا مانده


    دیالوگی که شنیدید حرف یک زن بود که رفت و گم شد و از او فقط صدا مانده


    و شهر زنگ زده در سکوت وتاریکی ... و مردمی که فقط سایه های لرزانند


    و تو که شاعری و گم شده در این رویا ... در این هزار تو که در فضا رها مانده


    و پیش روی تو ارواح چند ماشینند که مثل سایه چند آرزوی برگشتن


    به سوی هیچ روانند و این مسافر شب درست مثل شبح روی جاده جا مانده


     و زن پشت همان پنجره که ننوشتی همیشه منتظر چشمهای آبی توست


    و تو که گم شده ای، شعر تو، همین شعرت درست مثل همین هرج و مرج وامانده


    و زن به فکر تو بود و به خویشتن می گفت: چرا نیامده؟پس کو؟چرا نیامده؟پس...


    و فکر می کند او عاشق زنی دیگر،درست مثل خودش،نه!فقط <<چرا>> مانده


    تو از زبان پشت پنجره گفتی،که خیره بود به این شهر در فراموشی


    تو هیچ فکر نکردی که مرد تو امشب در این هوای پر از مرگ مرده یا مانده؟


    تو چند جمله بعد از سپیده می گویی و نور از افق شعر رو به تو جاریست


    ولی سپیده تو پشت همان سطرهای غزل...درست پشت همین تک جمله ها مانده


    و زن که پشت همان پنجره که تاریک است همیشه منتظر سطر آخر شعر است


    تو هم که رفته ای و دور میزنی و فقط به روی برف از تو چند ردپا مانده


    و سطر آخر این شعر:یک دروغ همین...من و تو مثل دو دل..نه! بیا دروغ نگو!


    تو رفته ای و زن از ابتدای این دنیا کنار پنجره رو به تنها مانده.



        نظرات دیگران ( )

  • طبل ها را بکوبید
    نویسنده: parazitboys یکشنبه 23/5/90 ساعت 12:39 عصر

     هرگز از مرگ نهراسیده ام
    اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود   .
    هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
    که مزد گورکن
    از آزادی آدمی
    افزون تر باشد


    قاصدک، قاصدک، قاصدک!
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند


    نه بایسته شعرست و نه


    شایسته من


    که همواره خون بسراییم و


    خون


    و از عطر نیاز


    و ترکش بلندآواز


    سخن نگوییم


    از عشق سخن نگوییم و


    از غزل


    اما در آن گذر


    که


    قلم و قدم


    بر خون همی رود و


    باز


    این منم که بر جنازه ای دیگر


    خم می شوم


     


    ما شقایق کوهستان های وطنمان را


    داریم


    و هر که را


    که تاب این آتش رویان را


    در سینه دارد


    ما شقایق ها را دوست داریم


    و روییدن و بالیدنشان را


    و به شباهنگامی چنین


    پاسداری شان را


    گرد آمده ایم


    ما گل ها را دوست داریم


    و نه تنها


    گلها ی گلخانه را


    که گلهای وحشی خوشبو را هم


    و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را


    هر که گلی می پسندد


    و هر که گیاهی


    و هر که رویش جاودانه جان را


    باور دارد


    با ما در این برخاستن یگانه است


     


    رفیق رزم آور بی خستگی


    آرام


    که تا خاک


    تن به بوسه آفتاب می سپارد


    خشم دانه ها بر زمین


    مزرع رستاخیز


    می رویاند


    و دست بازوان رنج


    گهواره اندیشه ات را


    می جنباند


     




    طبل ها را بکوبید



    به قعر شب سفری می کنیم در تابوت... .



     


        نظرات دیگران ( )

  • سوگل
    نویسنده: parazitboys دوشنبه 24/8/89 ساعت 10:50 صبح

    می­خواهم پر بگیرم .... پر بگیرم، پرواز کنم بر اوج آسمانها واز اوج آسمانها، فریاد بکشم که ای دوپایان چهارپا صفت خوشبخت


    به دادم برسید ... ببینید این سایه های صامت و یخ بسته­ی مرگ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه می­خواهند؟!..


    فریاد تنهایی


    دلم گرفته است،دلم تنگ است از برای خودم برای تو برای همه روزهای از دست رفته... دلم پر از هیاهوست
    دلم  پر از ابرهای تیره که هوای باریدن دارند و خورشید نگاه تو مانع از بارش می شود دلم بی صدا شکسته است
    چه بی رحمانه این روزگار در این فصل شکفتن بهار شاخه هایم را شکست
    دلم گرفته است از این دنیا از این دورنگی ها و از این بی وفاییها
    دلم گرفته است از تو ای خدا از تو که باهام قهر کردی
    از تو که چه عاجزانه در خونتو میزنم و باز هم باید بزنم بی هیچ جوابی
    دلم گرفته از خودم که چقدر دورم از تو که اینقدر نزدیکمی  چرا تویه این زندون باید اینقدر بی صدا فریاد کنم  که شاید قفل این زندان با لرزش صدایم در هم شکند
    زبانم در دهان باز بسته است
    توان گفتن ندارم ای نگار و مرحبا بر تو ای قلم که همراه و همراز منی که باری از دل ماتم گرفته میگیری و مینگاری
    پس بگذار بگویم و تو یاری کنی
    من کودک تنها و غریبی هستم یک کودک بی روح که گمشده ای دارد، کسی که مدتهاست بادبادک خود را به دست باد سپرد و الان به دنبال گمشده اش.
    کودکی که بادبادکش روی حیاط خانه ای افتاده که همه چیزشو از صاحب اون خونه داره کسی که دنیارو بهش داده اما نگفته این دنیا پر از نامردی فریب و نیرنگه
    تو گفتی بیا و من آمدم ماندم وساختم و سوختم تا به الان
    اما حالا چرا هر چقدر صدایت می کنم در به رویم باز نمی کنی تا بادبادکم را بردارم
    مگر عقل چیست
    عقلی که تو به من دادی؟
    الان بیا و ازم بگیر
    مگر قلب چیست؟
    بیا و ازم بگیر
    من نمی خواهمش وقتی که تو جوابم نمیدی
    اما مرحبا به تو که همه چیزو می دونی
    تو یه دل به آدم دادی که هرچی درد داره بریزه توش
    یه دل که هر وقت ابری شد بره سراغ چشمهایه ابریم و خودشو خالی کنه
    تا جایی داشته باشه واسه غمهای دیگه
    خدایا این دل و این چشم و از من نگیر
    خدایا مگه این دنیا چیه
    من پرنده و این دنیا قفس
    باید پرنده هی بگرده و بچرخه دور قفس و باز برسه به همون در بسته
    پرنده مگه چه جرمی داره؟
    پرنده اسیر
    چشم ندوز به قفل بسته
    پرواز و آسمان روئیاست
    خدایا داری به من گوش میدی؟
    خدایا دل نوشته هایم را سرک میکشی یا پست کنم به سرایه دلتنگی؟
    خدایا تو خیلی خوبی تو که هر طرف نگاه می کنم میبینمت اما می خوام شکایت تو رو به فرشته ی کوچولویی که باهام فرستادی بکنم
    بگم من عاشقتم
    من هرچی دارم از تو دارم
    او تمام نداشته های من رویه زمینه
    من هیچ نیستم
    من پوچم
    من پا برهنه و دسته خالی
    سرگردانم بی تو
    من چیزهایی که اینجا می پسندند ندارم
    من زیبایی ندارم
    من ثروت ندارم
    من شهرت و مقام ندارم
    من فقط تو را دارم و به اندازه زیبایی تو تنهایم
    من بدون تو سقوط می کنم
    می میرم
    من بدون تو این جاده تاریک را حتی روشن هم نمی خواهم


        نظرات دیگران ( )

  • فردای آن شب
    نویسنده: parazitboys دوشنبه 10/12/88 ساعت 3:29 عصر

    زنی را دوست می داشتم قلبم را شکست،وقتی پرسیدم چرا؟ گفت تلافی بلایی است که زمانی جوانی چون تو بر قلبم آورد
    سرنوشتی مبهم    سرگذشتی مرموز
    سرنوشت از من    سرگذشت از اوست
    ولی هزار افسوس     آخ هزار افسوس
    که سرنوشت من     سرگذشت اوست
    فردای آنشب چد نفر ژنده پوش به خاطر انسانیت مرا در کفنی پیچیدند
    اولین بار بود که لباس یکپارچه می پوشیدم
    وقتی لباس یکپارچه را به تنم کردند و بنا شد که مرا به گورستان ببرند هرچه التماس کردم اجازه بدهند مجموعه اشارم را با خود ببرم التماس من به دلشان تاثیر نکرد
    ولی خود دفتر چند قدمی به کمک باد از پی تابوت من دوید
    تنها دو قدم... مرا بدون هیچگونه تشریفات به خاک سپردند وقتی داخل قبر شدم از فطرت تعجب و خوشحالی چیزی نمانده بود که یکبار دیگر بمیرم...هر کدام از مرده ها یکی از اشاعار مرا با سوز و گدازی وصف ناپذیر می خواندند
    می خواستم به خاطر این موفقیت غیر منتظره بخندم ولی یکباره خندهدر گذرگاه گلویم گیر کرد  از همان راهی که امده بود برگشت و چند لحظه بعد به صورت یک قطعه سرشک به خون آغشته در شکاف چشمان نیمه بازم مرد
    مدتها خاک سیاه گور را بر سر زدم و گریستم نخستین بار بود احساس می کردم که شاعر نیستم...شاعری که اشعارش تنها به درد مردگان بخورد شاعر نیست
    مرده خوش اواز سرگردانی است که بی جهت قبر خودش را در قلوب انسانهای زنده جستجو می کند
    سینه قبرم را شکافتم اشعار گذاشته ام را در قبرستان با خود قبرستان به مرده ها سپردم
    آدم در مقابل زندگی، خود زندگی نه! در مقابل سازندگان فردای زندگی،آنها که از مرگ زندگی می سازند زانو زدم و نخستین نغمه زندگی را فارغ از ناله های مرگ به اینطریق به پایان رساندم
    آفتاب زندگی از پشت ابر مرگ می خندد ، زمین با دست زحمت دست دنیای فسون و جهل می بندد
    حلقه حلقه ، پاره پاره می درخشد نور بر دهلیز زندانهای ظلمت ، می افتد زنجبر محنت زای مرگ از پای زحمت

        نظرات دیگران ( )

  • جهان چه دیوار کوتاهی است.
    نویسنده: parazitboys جمعه 12/4/88 ساعت 2:13 عصر

    تمدن
    کودکان نحس را از آغاز نفرین کرده است
    به درد ابلیس هم نمی خورد
    مگر نحوستش به که می گیرد؟!
    تمدن
    کودکان ناقصش را زیر پر می گیرد
    تا جمعیت ناقص الخلقه را
    نوابغ خویش بنامند
    تیر من به خطا خواهد رفت
    نه، این نگاه کردن نیست
    بگذار بگذرم!
    جهان چه دیوار کوتاهی ست
    یا از اینسویش می اتفی
    یا از آنسو
    هیچ فرقی نمی کند
    یا زندگی مردگان هستی
    یا مرگ زندگان...

    گل خندان امروز
    به رویش شبنم مرگ است فردا

    عجب سست است پاکی!
    رفاقت را اگر دیدی سلامم را رسان بر او
    سخن از عشق می گویی؟
    نظر کن که چگونه شادی بیچاره را
    به نخوت می فروشد او.
    اگر چه می روند آن ها و فانی می شوند
    ولی با یادشان ما سرخوشیم
    و با یاد هر آن چه آن خود دانیم.

        نظرات دیگران ( )

       1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • رو به تنها
    طبل ها را بکوبید
    سوگل
    فردای آن شب
    جهان چه دیوار کوتاهی است.
    عشقی که در پی پاسخ است چیزی به جز درد نمی یابد.
    [عناوین آرشیوشده]