چه رد پای عجیبی کنار این دیوار به روی حاشیه برف ها به جا مانده
دیالوگی که شنیدید حرف یک زن بود که رفت و گم شد و از او فقط صدا مانده
و شهر زنگ زده در سکوت وتاریکی ... و مردمی که فقط سایه های لرزانند
و تو که شاعری و گم شده در این رویا ... در این هزار تو که در فضا رها مانده
و پیش روی تو ارواح چند ماشینند که مثل سایه چند آرزوی برگشتن
به سوی هیچ روانند و این مسافر شب درست مثل شبح روی جاده جا مانده
و زن پشت همان پنجره که ننوشتی همیشه منتظر چشمهای آبی توست
و تو که گم شده ای، شعر تو، همین شعرت درست مثل همین هرج و مرج وامانده
و زن به فکر تو بود و به خویشتن می گفت: چرا نیامده؟پس کو؟چرا نیامده؟پس...
و فکر می کند او عاشق زنی دیگر،درست مثل خودش،نه!فقط <<چرا>> مانده
تو از زبان پشت پنجره گفتی،که خیره بود به این شهر در فراموشی
تو هیچ فکر نکردی که مرد تو امشب در این هوای پر از مرگ مرده یا مانده؟
تو چند جمله بعد از سپیده می گویی و نور از افق شعر رو به تو جاریست
ولی سپیده تو پشت همان سطرهای غزل...درست پشت همین تک جمله ها مانده
و زن که پشت همان پنجره که تاریک است همیشه منتظر سطر آخر شعر است
تو هم که رفته ای و دور میزنی و فقط به روی برف از تو چند ردپا مانده
و سطر آخر این شعر:یک دروغ همین...من و تو مثل دو دل..نه! بیا دروغ نگو!
تو رفته ای و زن از ابتدای این دنیا کنار پنجره رو به تنها مانده.